تا به حال شده وسط شلوغیهای زندگی، ناگهان از خودتان بپرسید: «من دقیقاً دارم کجا میروم؟»
هر روز کار میکنیم، تصمیم میگیریم، با آدمها حرف میزنیم و از یک کار به کار دیگر میدویم؛ اما گاهی شب که به روزمان نگاه میکنیم، میبینیم چیزی که بیشتر از همه نصیبمان شده، خستگی است، نه لزوماً پیشرفت.
این حس الزاماً نشانه تنبلی، بیاستعدادی یا کمکاری نیست. خیلی وقتها مسئله این است که بلد نیستیم درست فکر کنیم. نمیدانیم چه چیزی برایمان اهمیت بیشتری دارد، کدام هدف واقعاً ارزش دنبالکردن دارد و چطور باید میان دهها مسئله و دغدغه، اولویتهایمان را مشخص کنیم.
نتیجه، زندگیای است که در آن دائماً مشغولیم، اما کمتر احساس میکنیم واقعاً جلو رفتهایم.
اینجاست که مفهوم زبدهگی معنا پیدا میکند.
زبدهبودن فقط به معنای بیشتر کارکردن نیست؛ یعنی هوشمندانهتر دیدن، عمیقتر فهمیدن و آگاهانهتر انتخابکردن. یعنی از حالت «هرچه پیش آید، خوش آید» فاصله بگیریم و کمکم سکان زندگیمان را خودمان به دست بگیریم.
در این مقاله قرار نیست با چند جمله انگیزشی تکراری روبهرو شویم. قرار است با شش نوع تفکر آشنا شویم که میتوانند مانند یک نقشه راه، کمکمان کنند از سردرگمی فاصله بگیریم، تصمیمهای بهتری بگیریم و به انسانی تبدیل شویم که حضورش برای خودش و اطرافیانش ارزشمندتر است.
زبدهگی فقط مهارت داشتن در یک کار یا جلو زدن از دیگران نیست. زبدهگی یعنی آنقدر آگاهانه زندگی کنیم که بدانیم چه میخواهیم، چرا آن را میخواهیم و برای رسیدن به آن چه مسیری باید طی کنیم.
البته این مسیر نه کوتاه است و نه بیدردسر؛ اما اگر یاد بگیریم درستتر فکر کنیم، میتوانیم قدمبهقدم از یک زندگی صرفاً معمولی فاصله بگیریم و به انسانی آگاهتر و اثرگذارتر تبدیل شویم.
در این نگاه، شش گنج فکری میتوانند راهنمای ما باشند:
تفکر فلسفی، تفکر راهبردی، تفکر سیستمی، تفکر نقادانه، تفکر چابک و تفکر خلاقانه.
میانمایگی یعنی چه؟
پیش از آنکه سراغ زبدهگی برویم، بد نیست تکلیفمان را با مفهوم میانمایگی روشن کنیم.
میانمایه لزوماً آدم بدی نیست. یا میان مایگی به معنی فرومایگی نیست .
فرومایه کسی است که بودنش ممکن است به دیگران و جهان آسیب بزند؛ اما میانمایه معمولاً کسی است که نه آسیب بزرگی ایجاد میکند و نه اثر مثبت و ماندگاری از خود به جا میگذارد.
شاید این تعریف کمی تلخ باشد، اما اگر با دقت به اطرافمان نگاه کنیم، میبینیم افراد زیادی فقط روزگار میگذرانند. نه اتفاق مهمی در زندگی خود یا دیگران رقم میزنند و نه کاری انجام میدهند که نبودشان واقعاً احساس شود.
حتی ممکن است خود ما هم گاهی در چنین وضعیتی قرار بگیریم.
در مقابل، زبدهگی یعنی تلاش کنیم از ظرفیتهایی که در وجودمان داریم استفاده کنیم و برای خود و دیگران ارزش واقعی خلق کنیم.
میکلآنژ جملهای مشهور دارد که مضمون آن این است: اگر مردم میدانستند برای رسیدن به این سطح از مهارت چقدر تلاش کردهام، دیگر از دیدن نتیجه کارم تعجب نمیکردند.
این نکته مهمی را یادآوری میکند:
چیزی که از بیرون شبیه استعداد خارقالعاده به نظر میرسد، معمولاً حاصل سالها تمرین، شکست، اصلاح و دوباره شروعکردن است.
اما فقط تلاشکردن کافی نیست.
تلاش زمانی نتیجه میدهد که با تفکر درست همراه باشد.
گنج اول: تفکر فلسفی؛ اصلاً برای چه زندگی میکنیم؟
وقتی نام فلسفه میآید، ممکن است تصور کنیم قرار است وارد بحثهای پیچیده و دانشگاهی شویم. اما فلسفه فقط برای فیلسوفها نیست؛ برای همه ماست.
در سادهترین شکل، تفکر فلسفی یعنی بتوانیم درباره پرسشهای اساسی زندگی فکر کنیم و برای آنها پاسخهای آگاهانه پیدا کنیم.
مثلاً:
- چرا زندگی میکنم؟
- چه چیزهایی واقعاً برایم ارزش دارند؟
- موفقیت از نظر من یعنی چه؟
- آرامش را کجا پیدا میکنم؟
- رشدکردن برای من چه معنایی دارد؟
- دوست دارم در پایان زندگی، از چه چیزی در مورد خودم راضی باشم؟
اگر پاسخ روشنی برای این پرسشها نداشته باشیم، احتمالاً برنامهها و تصمیمهایمان هم جهت مشخصی نخواهند داشت.
آدمی که نمیداند مقصدش کجاست، هرچقدر هم سریع بدود، ممکن است فقط سریعتر از مقصد دور شود.
ممکن است یک نفر لذت را بخش مهمی از معنای زندگی بداند، دیگری خدمت به دیگران را مهمتر بداند و فردی دیگر ترکیبی متعادل از آرامش، رشد، خانواده و موفقیت حرفهای را دنبال کند.
قرار نیست یک پاسخ واحد برای همه وجود داشته باشد. مسئله این است که پاسخ خودمان را آگاهانه پیدا کنیم، نه اینکه آن را از دیگران قرض بگیریم.
تفکر فلسفی کمک میکند تکلیفمان را با مفاهیمی مانند موفقیت، آرامش، رشد، ارزشها و معنای زندگی روشنتر کنیم.
آدمهای زبده الزاماً همه پاسخها را نمیدانند؛ اما معمولاً میدانند چه پرسشهایی را باید از خودشان بپرسند.
گنج دوم: تفکر راهبردی؛ رؤیا داشته باش، اما برای آن مسیر بساز
همه ما رؤیا داریم. بدون رؤیا، زندگی میتواند بیروح و بیجهت شود.
رؤیا به ما نشان میدهد چه چیزهایی برایمان جذاب است و دوست داریم آیندهمان چگونه باشد. اما هر رؤیایی الزاماً قابل اجرا نیست.
اینجاست که تفاوت میان رؤیا و چشمانداز اهمیت پیدا میکند.
رؤیا تصویری بزرگ و الهامبخش از آینده است؛ اما چشمانداز، تصویری از آینده است که میتوان برای نزدیکشدن به آن تصمیم گرفت و برنامهریزی کرد.
یک چشمانداز خوب باید هم ما را به چالش بکشد و هم امکان حرکت به سمت آن وجود داشته باشد. اگر با یک حرکت کوچک بتوانیم به آن برسیم، احتمالاً بیشتر شبیه یک هدف کوتاهمدت است تا یک چشمانداز واقعی.
تفکر راهبردی یعنی بتوانیم افقهای دور را ببینیم و در عین حال، برای امروز و هفته و ماه آینده تصمیمهای عملی بگیریم.
یعنی بدانیم چند سال بعد میخواهیم کجا باشیم، اما همزمان بدانیم امروز چه کاری باید انجام دهیم.
در واقع، راهبردی فکرکردن یعنی زندگی را از حالت واکنشی خارج کنیم.
بهجای اینکه هر روز با اتفاقهای جدید به سمتی کشیده شویم، مسیر کلی را خودمان مشخص کنیم و سپس تصمیمهای کوچکمان را با آن مسیر هماهنگ کنیم.
گنج سوم: تفکر سیستمی؛ هیچ مسئلهای تنها نیست
ما اغلب مشکلات زندگی را جدا از یکدیگر میبینیم؛ انگار هرکدام جزیرهای مستقل هستند.
در حالی که زندگی بیشتر شبیه یک سیستم بههمپیوسته است.
کار، خانواده، سلامت، وضعیت مالی، روابط و آرامش ذهنی، همگی روی یکدیگر اثر میگذارند.
تفکر سیستمی یعنی بتوانیم این مجموعه را در کنار هم ببینیم و ارتباط میان اجزای آن را درک کنیم.
وقتی چنین نگاهی نداشته باشیم، ممکن است برای حل یک مشکل، مشکل دیگری ایجاد کنیم.
برای مثال، ممکن است فردی سردرد داشته باشد و با مصرف یک مسکن دردش کاهش پیدا کند. اما اگر علت اصلی سردرد همچنان وجود داشته باشد، در واقع فقط نشانه را کنترل کردهایم، نه مسئله اصلی را.
در بسیاری از مسائل زندگی نیز همین اتفاق رخ میدهد.
گاهی برای حل یک مشکل، راهحلی انتخاب میکنیم که در کوتاهمدت مؤثر به نظر میرسد، اما در بلندمدت پیامدهای دیگری ایجاد میکند.
تفکر سیستمی از ما میخواهد قبل از تصمیمگیری فقط نپرسیم:
«آیا این راهحل مشکل فعلی را حل میکند؟»
بلکه بپرسیم:
«بعد از این تصمیم چه اتفاقی میافتد؟ چه پیامدهای جانبیای ممکن است ایجاد شود؟ و آیا این راهحل در بلندمدت هم پایدار است؟»
هدف، فقط آرامکردن موقت اوضاع نیست؛ هدف، فهمیدن ریشه مسئله و پیدا کردن راهحلی پایدارتر است.
گنج چهارم: تفکر نقادانه؛ هر چیزی را باور نکنیم
تفکر نقادانه به معنای ایرادگرفتن از دیگران نیست.
در قدم اول، یعنی بتوانیم درست فکر کنیم، شواهد را بررسی کنیم و میان واقعیت، ادعا، برداشت و نظر شخصی تفاوت بگذاریم.
ما هر روز با حجم زیادی از اطلاعات روبهرو هستیم؛ خبر، تبلیغ، تحلیل، ویدئو، شبکههای اجتماعی و روایتهای مختلف.
اما هر چیزی که با لحن مطمئن بیان میشود، الزاماً درست نیست.
یک استدلال واقعی باید بتواند نشان دهد که چگونه از مجموعهای از شواهد و دلایل، به یک نتیجه مشخص رسیده است.
در عصر اطلاعات، این مهارت اهمیت بیشتری پیدا کرده است. گاهی یک اتفاق واحد از زاویههای مختلف روایت میشود و هر روایت، بخشی از واقعیت را برجسته میکند.
بنابراین سؤال مهم فقط این نیست که:
«چه کسی این حرف را زده است؟»
بلکه باید بپرسیم:
«چه شواهدی برای این ادعا وجود دارد؟ چه چیزی ممکن است از قلم افتاده باشد؟ آیا نتیجهگیری واقعاً از مقدمات آن به دست میآید؟ و آیا توضیح دیگری برای این اتفاق وجود دارد؟»
اگر تفکر نقادانه نداشته باشیم، ممکن است هر اطلاعاتی را که بیشتر با باورهای قبلیمان هماهنگ است، راحتتر بپذیریم.
اما انسان نقاد، حتی درباره باورهای خودش هم سؤال میپرسد.
این شاید سختترین بخش ماجرا باشد؛ چون نقدکردن دیگران آسان است، اما نقدکردن باورهای خودمان شجاعت بیشتری میخواهد.
گنج پنجم: تفکر چابک؛ کوچک شروع کن و یاد بگیر
دنیای امروز، دنیای برنامههای صددرصد قطعی نیست.
ما نمیتوانیم همه چیز را از چند سال قبل پیشبینی کنیم. شرایط تغییر میکند، اطلاعات تازه به دستمان میرسد و حتی خود ما در طول مسیر تغییر میکنیم.
تفکر چابک میگوید لازم نیست برای تمام زندگی یک برنامه بینقص طراحی کنیم.
بهتر است یک چشمانداز کلی داشته باشیم، اما برنامههای کوتاهتر و قابل اصلاح طراحی کنیم.
در اینجا مفهوم معروف پارتو نیز میتواند به ما کمک کند: اینکه در بسیاری از موقعیتها، بخش کوچکی از عوامل میتواند سهم بزرگی از نتایج را ایجاد کند.
بنابراین بهجای اینکه تلاش کنیم به همه کارها، همه آدمها و همه دغدغهها به یک اندازه توجه کنیم، باید بپرسیم:
کدام فعالیتها بیشترین اثر را بر زندگی من دارند؟
تفکر چابک با تجربهکردن نیز ارتباط مستقیمی دارد.
یک برنامه کوچک طراحی میکنیم، آن را اجرا میکنیم، نتیجه را میسنجیم، از آن یاد میگیریم و سپس مرحله بعدی را اصلاح میکنیم.
این یعنی بهجای انتظار برای شرایط کاملاً ایدهآل، حرکت میکنیم و در طول مسیر یاد میگیریم.
البته تجربهکردن به معنای بیفکری نیست. بعضی اشتباهها هزینههایی دارند که بهراحتی قابل جبران نیستند.
چابکی یعنی ریسک را آگاهانه مدیریت کنیم، نه اینکه از ترس اشتباه هیچوقت حرکت نکنیم.
قلب تفکر چابک، یادگیری است.
و کسی که یاد نمیگیرد، حتی اگر زیاد حرکت کند، ممکن است فقط اشتباهاتش را تکرار کند.
گنج ششم: تفکر خلاقانه؛ همیشه همان مسیر قبلی را نرو
تفکر خلاقانه یعنی بتوانیم بیرون از چارچوبهای همیشگی فکر کنیم.
بسیاری از چارچوبهایی که در زندگی داریم، قوانین تغییرناپذیر طبیعت نیستند؛ ساخته ذهن، فرهنگ، تجربه و عادتهای ما هستند.
اگر فقط مسیرهایی را برویم که دیگران قبلاً ساختهاند، احتمالاً به نتایجی مشابه همانهایی میرسیم که پیش از ما به آن مسیر رفتهاند.
نوآوری زمانی شکل میگیرد که کسی جرئت کند سؤال متفاوتی بپرسد:
«آیا واقعاً باید این کار را همینطور انجام دهیم؟»
خلاقیت یعنی متفاوت دیدن، به وضع موجود قانعنشدن و پیدا کردن ارتباطهای تازه میان چیزهایی که در نگاه اول ارتباطی با یکدیگر ندارند.
گاهی یک ایده ارزشمند از ترکیب دو مفهوم ساده شکل میگیرد؛ مفاهیمی که پیش از آن هیچکس به ترکیبشان فکر نکرده بود.
بنابراین برای تقویت خلاقیت، فقط به دنبال پاسخهای جدید نباشیم؛ گاهی لازم است سؤالهای جدیدی مطرح کنیم.
زبدهگی یک مقصد نیست؛ یک سفر است
این شش نوع تفکر قرار نیست یکشبه ما را به انسانهایی کاملاً متفاوت تبدیل کنند.
زبدهگی مقصدی نیست که یک روز به آن برسیم و پروندهاش را ببندیم.
زبدهگی یک مسیر است.
در این مسیر باید یاد بگیریم خودمان را بهتر بشناسیم، برای آینده چشمانداز داشته باشیم، پیامد تصمیمهایمان را ببینیم، هر حرفی را بدون بررسی نپذیریم، از تجربهها یاد بگیریم و برای ساختن مسیرهای تازه شجاعت داشته باشیم.
شاید نتوانیم از همین امروز همه مشکلات زندگی را حل کنیم؛ اما میتوانیم یک قدم کوچک برداریم.
از خودمان بپرسیم:
مهمترین مسئله زندگی من در حال حاضر چیست؟
چه چیزی واقعاً برای من ارزش دارد؟
و کدام بخش کوچک از تلاشهای من میتواند بیشترین نتیجه را ایجاد کند؟
ممکن است بعد از خواندن این مطلب وسوسه شویم همهچیز را یکباره تغییر دهیم؛ یک برنامه سنگین بنویسیم، ده هدف جدید تعیین کنیم و تصمیم بگیریم از فردا آدم کاملاً متفاوتی باشیم.
اما زبدهگی با همین عجلهها ساخته نمیشود.
بهتر است از یک سؤال ساده شروع کنیم:
«در شرایط فعلی، کدام نوع تفکر بیش از همه میتواند به من کمک کند؟»
اگر در تصمیمگیریها سردرگم هستید، از تفکر فلسفی شروع کنید.
اگر رؤیا دارید اما مسیر مشخصی ندارید، تفکر راهبردی را جدی بگیرید.
اگر هر راهحل، مشکل تازهای ایجاد میکند، شاید به نگاه سیستمی نیاز دارید.
اگر خیلی زود هر خبری را باور میکنید، وقت آن است که تفکر نقادانه خود را تقویت کنید.
اگر از تغییر میترسید یا بیش از حد منتظر شرایط ایدهآل میمانید، تفکر چابک میتواند به شما کمک کند با قدمهای کوچکتر حرکت کنید.
و اگر همیشه در مسیرهای تکراری قدم میزنید، شاید وقت آن رسیده باشد که خلاقانهتر ببینید.
قرار نیست در پایان این مسیر به انسانی بینقص تبدیل شویم.
چنین انسانی اصلاً وجود ندارد.
هدف، کاملشدن نیست؛ بهترشدن است.
در این ویدیو، دکتر مهدی شامی زنجانی با زبانی ساده و جذاب توضیح میدهد که چطور با شش نوع تفکر میتوانیم از معمولیبودن فاصله بگیریم و در مسیر زبدهگی و اثرگذاری قدم برداریم؛ تماشای آن را از دست ندهید.